ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
192
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
از ايشان هيچكس نكرده بود ، خداى تعالى ميكائيل را بفرستاد تا آن بقعه را برگردانيد چنانك گفت : فجعلنا عاليها سافلها ، و [ فرشتگان ] پيش از آنك آنجا رفتند به صورتى ديگر پيش ابراهيم آمدند ، و ايشان را گوسالهء بريان پيش نهاد كه مهمان دارد بر عادت ، چون بدانست كه نه آدمىاند عظيم بترسيد ، تا ايشان او را باسحق و يعقوب بشارت دادند ، قوله تعالى : فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ ، و بعد از هلاك قوم خويش لوط پيش ابراهيم آمد و او را بسيارى چيز داد ( 125 - آ ) و از آن پس اسحق بزاد از ساره بدان پيرى بقدرت حق تعالى ، و ازين پس ذبح اسماعيل بود ، و خواب ابراهيم تا اسماعيل را بكوه بردن و كارد بر گلو نهادند ، [ 1 ] تا آواز آمد كه : يا ابراهيم قد صدّقت الرّؤيا ، و چون جبرئيل عليه السلام كبش بياورد ، و ابراهيم قربان كرد . و بروايتى گويند اسحق بود كه ابراهيم قربان خواست كردن ، و ليكن اسماعيل حقيقتتر ، از قول پيغامبر ما صلوات اللّه عليه كه فرمود كه انا ابن الذّبيحين ، يكى اسماعيل را خواست ، و ديگر عبد اللّه پدرش را كه نذر كرده بود عبد المطلب بقربان فرزندى ، پس قرعه بر عبد اللّه آمد تا اشتر فدا كرد ، و قرعه بر شتر آمد ، و اين رهنمونى [ يكى ] كاهنه [ 2 ] كرد . پس خداوند تعالى ابراهيم و اسماعيل را فرمود تا بناى كعبهء مقدّس برآوردند ، چنانك فرمود : وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ ، و اندر تاج تراجم چنان خواندم كه ابراهيم سخن بسريانى گفتى و اسماعيل بتازى ، و بدانستندى ، و ليكن پاسخ به زبان خود دادندى ، پس چون در كار ايستادند ابراهيم بسريانى گفت : هب لى كبيا [ 3 ] ، يعنى سنگ مراده ، و اسماعيل گفت : هاك الحجر ، يعنى [ سنگ ] بستان ، و حجر الاسود گويند در اول سنگى اسفيد بود ، چون طوفان بود ، آن را بكوه بو قبيس نهان كردند ، و بدين وقت ( 125 - ب ) جبرئيل ابراهيم را هدايت كرد ، و حجر بياورد
--> [ ( 1 ) ] ظ : نهادن ، بصيغهء مصدرى بقاعدهء روايت جمل باختصار . [ ( 2 ) ] اصل : كهانه - قال - الطبرى : بالحجاز عرافة لها تابع ( ج 3 حلقهء 1 ص : 1076 ) بدين قياس اصلاح شد . [ ( 3 ) ] كذا . . . طبرى ندارد .